تلگرام فارسی

  • نویسنده : admin
  • بازدید : [] مشاهده
  • دسته بندی : دسته: تلگرامی

به نام خدا

امروز که رفتم باشگاه، یه خانمی توجهم رو جلب کرد. بعد دیدم مربی نیومده و ایشون جای مربی مون هستن. تیپش شبیه مربی مون که خیلی حرفه ای هست نبود، و قامت کوتاه ولی هیکل آه.

ازونجایی که مردم عقلشون به چشمشونه، خیلی تحویلش نگرفتیم. دو ردیف اول مقابلش خالی بود. جایی که برای مربی خودمون، غلغله است.

شروع کرد و توضیح داد و یواش یواش یواش کلاس رو دست گرفت و همینطوری که حرکات رو انجام می دادیم دو ردیف جلو پر شد و کلاس گرم و فعال شد.

مربی خودمون حرکاتش تند تر و سریعتر و متنوع تر بود. برای این ساده تر بود ولی حسابی در موردشون توضیح می داد و حرکات همه رو زیر نظر می گرفت و اصلاح می کرد.

از لحظه ای که دیده بودمش مطمئن بودم همکلاسی بودیم. ولی بیشترین تصورم هنرستان بود. تا لحظه آخر کلاس همش داشتم بین اونهمه بچه تو اینهمه سال تحصیل دنبال اسم و رسم بچه ها می گشتم. ولی یادم نیومد. 

کلاس تموم شد و رفتم پیشش. به سوالات بچه ها جواب داد و نوبت من شد. گفت شما برای من آشنایید. منم گفتم برای منم. ما همکلاسی بودیم ولی کی؟ از دبیرستان شروع کردیم و رفتیم عقب و رسیدیم به کلاس سوم دبستان.

فکر کنین!

خیلی حس خوبی بود. اینکه بین اینهمه آدم که دور و برم هستن و حافظه ماهی قرمز دارن، یکی عین خودم پیدا کردم، خیلی خوب بود.

حسم این بود که چقدر براش خوشحالم به خاطر محبوبیت و موفقیتش. عمیقاُ. چون تعریف کلاسش رو از چند نفری شنیده بودم و ساعتش با ساعت زندگیم همخونی نداشت که پیشش نرفتم.

خلاصه اینطور. 

هنوز حس خوبش باهامه


پی نوشت:

کلاس سوم یعنی: 

                     مهسا بوربور. سوده کاظمی. زهرا سیدآبادی. زهرا زندی. کیاشمشکی.  سکینه. مداد نوکی زرد اطلس با صدای کوک ساعت. دستهای عجیب زهرا. جشن عبادت. جدول ضرب. به صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا. اون کلوچه برنجی های خوشـــــمزه دست ساز مامان سوده(پلو و شکر و گردوی میکس شده و گوله شده)خانم محمد زال و اووووووه یه عالمه خاطره خوب.