تلگرام فارسی

  • نویسنده : admin
  • بازدید : [] مشاهده
  • دسته بندی : دسته: تلگرامی

به نام خدا

دیشب آخر شب اومدم نهار امروز رو درست کنم که یوهو دیدم پیاز ندارم. 

حال نداشتم خودم برم، به یاس نگاه کردم و گفتم: “وای کی میشه بهت بگم برو از مامان جون یه دونه پیاز بگیر بیا!؟ “

یه آن یه لامپ تو ذهنم روشن شد. به یاس سادات که در حال بازی بود گفتم :

” یاسی، میری از مامان جون یه دونه پیاز بگیری بیای؟”

گفت “آله”

ذوق کردم. تا دم راه پله بهش یاد دادم که چی بگه. خودش تنهایی رفت بالا و از پایین می شنیدم که میگه بیا بیا.

بقیه رو از زبان بابا می گم. مامانم رو برده تو آشپزخونه و یک بند گفته “پیاز. پیاز. پیاز. پیااااز…”

بابا تو راهرو ازم پرسیدن “پیاز می خواد؟” گفتم “آره.” بعد دوتایی براش ضعف کردیم.

با یه پیاز و کلی ذوق اومد پایین.

 و من کلی خودزنی کردم. 

حق داشتم.


پی نوشت:

چند وقتی بود پیغام بر شده بود. “بابا رو بیدار کن”. “به بابا بگو بیاد نهار” و … ولی این یکی خیلی جیگرم رو فشرد.

بزرگ شد رفت پی کارش…